آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 18 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

پیروز کوچولو

این آقا کوچولو پیروزخان ( نوه عمه مامان= بنده )دوست آیلا خانم  هست تو سفر دوروزه من به تهران به خونه مامان بزرگش ( عمه بنده ) اومده بود و من هم چند تا عکس اونهم خیلی یواشکی چون اجازه نمی داد انداختم .خیلی بامزه بود بعد از انداختن عکس عین آیلا گفت ببینم ببخشید کیفیت عکس صفر از بس تکون تکون می خورد این بلا ...
4 دی 1392

اولین برف زمسانی 92

اولین برف زمستونی امسال 14/9/92 بارید و همه جا رو سفید پوش کرد دخملی ما هم هرچند ظهر با بابایی تو حیاط برف بازی کرده بود و آدم برفی هم ساخته بودند ولی شب هم یک بار با من به حیاط رفتیم و چند تا عکس فوق زمستونی گرفتیم جالبه دو سال پیش وقتی برف اومده بود و با خاله لیلا رفته بودیم  تو حیاط و برف بازی کرده بودیم تو ذهن آیلایی مونده و دائم اون ماجرا رو می گه این هم دختر زمستونی با کلاه و گردنی که امسال براش بافتم   ...
18 آذر 1392

نون خرچ خرچی

دیشب بابایی برای خانمی سوپ کشیده می گم بیا بخور دیدم رفته تو آشپزخونه وول می خوره ( می دونم این دخملی من عاشق نون هست ) می گم نون می خوایی مگه آره می گم رو میزه می گه نه از اون نون خرچ خرچی ها این دختر ما اسم نون اسکو رو نمی دونه نون خرچ خرچی می گه بابایی می خواد براش بیاره می گه بهش آب بزنی ها یادت نره   بعد نگاه می کنم می بینم با قاشق کمی به نونه از سوپ می ماله اونو می خوره شب موقع خوابیدن برگشته به من می گه مامان برام شیرینی بخر می گم چشم میگه خیلی بخر برام  می گم آیلا دندوناتو کرم می خوره تازه چاق و تپل می شی برگشته قاه قاه برام می خنده  تازگی ها هم یاد گرفته به همه می گه دهنت رو وا کن اگه دندون کسی ...
16 آذر 1392

نه پرتقاله دایره میخوام

دیشب داشتم پرتقال می خوردم که خانمی دید و درخواست کرد اول از همه پرسیدم آیلا ببرم یا پوست بکنم برگشت گفت دایره همش دایره باشه یعنی ببرم ولی چهار قاچ نکنم اوه  آبش از لب و لوچش می ریزه ای جان حالا به پوستش حمله کرده ناراضی که چرا نتونستم وسطش رو بخورم خوب عزیزم آدم پرتقال به اون بزرگی رو بخواد بخوره معلومه وسطش رو نمی تونه بخوره . کمی باهاش سرو کله زد خسته شد و از نصفه دیگش صرف نظر کرد ...
10 آذر 1392

موسیقی

چند روز پیش بابایی در حال جمع و جور کردن فایلهای کامپیوتر بود که یک دفعه آیلا دید و دیگه ول کن معامله نبود و در حال کچل کردن بابایی برای گوش کردن به موزیک این هم دختر دوستدار موسیقی. تو موسیقی غوطه ور شده از شدت هیجان ناخنهاش رو می جوه نه بابا دست بردار نیست آهان این شد ...
10 آذر 1392

چادر گلی

دخملی نازم هر موقع گیرش می اومد چادر من رو کشان کشان سرش می کرد و از این طرف به اون طرف می رفت تابالاخره براش یک چادر گل گلی خوشگل دوختم حالا هر موقع سراغش می ره نمی دونم چرا ولی شلوارش رو در می آره نمی دونم شاید فکر می کنه پیرهنه  این هم عکسهاش چه دختر محجبه ای آواز خوندن با چادر اونهم بدون شلوار نوبره والله  در حا نیایش به سبک هندوها وای مثل اینکه دعا همراه با جیغ و داد هست مثل اینکه مراسم بزن و بکوب شروع شده خوب دیگه خسته شدم چادر رو از سرم بازکنم بشم مثل حاج خانمها که فقط دستور می دن ...
10 آذر 1392

دختر عمو و پسر عمو

این هم آیلا و ائلوین کوچولو که آیلا نمی دونم چرا ولی اصلا پیشش نمی رفت شاید اون هم از خجالت باشه یا اونقدر دیر به دیر می بینه احساس غریبی می کنه تو رو خدا ببین چه کارها که جلو دوربین نمی کنه. این کوچولو رو ببین چه جدی هم نشسته    وای حالا با دستهاش صورتشو می پوشونه که مثلا عکس نگیرم خوب بالاخره دستهاشو از صورتش برداشته و پسر عمو چشم آبی هم با دقت داره نگاهش می کنه شاید هم تعجب می کنه و با خودش می گه بالاخره چشممون به جمال دختر عمو روشن شد نه دیگه همون آیلای خندان شد مثل اینکه روابط حسنه شده ولی ائلوین همچنان با تعجب نگاه می کنه   ...
26 آبان 1392